رضا قليخان هدايت
977
مجمع الفصحاء ( فارسي )
كه درو ديو سگ سوار شدى * گاه كژدم طبيب مار شدى اندرو يكرمه سگ آسوده * لب ز مردار و روده اندوده خوك ديدم بر آن گره سالار * عملش اندك و خورش بسيار خودبهخود نقش ديو مىكردند * پس ز بيمش غريو مىكردند از پى عشق صورت لا را * قبلهاى ساخته چليپا را همه سر پيش درفكنده چو چنگ * همه واپسرونده چون خرچنگ همه در ريش و طبله بىدينار * همه ناهار و خانه پرمردار هيچ ادبار بار چندان نى * خانه پراستخوان و دندان نى بهر آن تا چرا نمايد رنگ * همه با سايهء خود اندر جنگ صفت حرص در حيوان وز پى آنكه چون فشاند نور * همه از آفتاب و مه رنجور افعيى ديدم اندر آن معدن * يك سر و هفت روى و چار دهن هردمى كز دهان برآوردى * هركه را يافتى فروخوردى گفتم اى خواجه چيست اين افعى * گفت اين نيمكار بويحيى اينك اين مار كاروان خوار است * راه خالى ز بيم اين مار است بىمن ار دست يافتى بر تو * نيز نورى نتافتى بر تو هفت عضوت به چارگه دادى * چار عضوت به هفت مه دادى بردى اين افعى از تو بهرهء خويش * ليك چون با منى ازو منديش كه يكى نور من به دو سد اوست * نظر من به دو زمرد اوست اين بگفت و به توده رخ بنمود * چون مر او را بديد افعى زود چون سگان پيش او بخفت و بخفت * ره ما را به دم برفت و برفت چون از آن توده رخ به ره داديم * به يكى واديئى درافتاديم